تبليغاتX
گل ها ی نو شکفته در محوطه باران خیز
داشتن زندگی موفق در طول دوران تحصیل دانشجویی
داستان پدر راهب و پسر ش از اونجا شروع میشه که پسره به یه سنی میرسه که باید کار کنه پدر خیلی رو این موضوع حساس بوده بنابراین تصمیم میگیره تا کاری انجام بده .

یه روز که پدر بیرون از خونه تو مدرسش بود پدر راهب تصمیم گرفت تا پسرش رو امتحان کنه اون برای امتحان کردن پسر یه سکه و یه کتاب مقدس و یه شیشه پر از مشروب روی میز گذاشت با خودش گفت اگه پسرم کتاب رو برداره حتما مثل خودم راهب میشه اگه سکه رو برداره میتونه یه اقتصاد دان خوب یا یه تاجر بشه ولی وای از زمانی که شیشه شراب رو برداره اون موقع حتما یه دزد میشه.

پسر با عجله از مدرسه اومد .

کیفش رو انداخت یه طرف کفش رو هم یه طرف دیگه و بی نظمی رو مثل همیشه انجام داد.

بعدش رفت اتاق و با عجله داشت برمیگشت که یه دفعه اون وسایل رو روی میز دید.

خیلی خوشحال شد اول کتاب رو گذاشت زیر بغلش و بعدسکه رو گذاشت تو جیبش بعدش یه قلوپ بزرگ از شراب کشید .بعدش رفت بیرون پدر راهب که داشت این صحنه رو مشاهده میکرد محکم زد تو سرش و گفت:وای پسرم سیاست مدار میشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 16:50  توسط علی دهقاندار  | 


شاید این روزا شنیده باشید که اگه انسان هر چه که بخواهد به اون میرسه آره درست فهمیدید همون راز قانون جاذبه است که همه در موردش صحبت میکنند به خصوص نسل جوون من از خدامه که مطلبی بنویسم که همه شما رو جذب کنه و یه وبلاگ پر طرفدار داشته باشم مثل بعضی از وبلاگا که وقت سر خاروندن هم ندارن.حالا فرض کنید تو دنیایی هستید که به هر چه که میخواید میرسید وای واقعا عجب دنیایی میشه!

مثلا آرزو میکنید پولدار باشید در حد بی نهایت یه لحظه واستون محقق میشه بدون اینکه رنج و زحمتی رو تحمل کرده باشید .خوبه نه.من که خیلی دوست دارم .

ولی به نظرتون این جامعه میتونه همون جامعه ایده آل شما باشه درسته که الا ن تو جامعه اسلامی ما داره اتفاقاتی میافته ولی به هر حال میدنید که تو هر نظامی کم و بیش اتفاقای بد می افته شاید افراد خاطی مشغول این کارا باشند ولی شما به همون هدف راستی که اعتقاد دارید حرکت کنید حتما بهش میرسید هیچ شکی نداشته باشید که این قابل تحقق و به خود شما بستگی داره!

بله به خود شما حتی اگه کوچکترین موجود توی این عالم باشید باز هم میتونید کائنات رو مجبور به عقاید خودتون کنید و هر طور که میخواید زندگی کنید.

آره زندگی ایده آل یعنی این من تو بعضی از وبلاگ ها اصلا شور و حال رو احساس نمیکنم این دلیل بر ضعف اوناست که اینطور مینویسن و میخوان شما رو از راه به در کنن. راز موفقیت خود باوریست خودتوی رو با ور کنید تا زوندگی کنید حتی اگه تو بد ترین شرایط هستید بازهم میتونید این کار رو انجام دهید و مطمئن باشید که به نفع شماست.

فکر میکنید این فیلمهای هالیوود از کجا نشئت میگیره آره از ذهن و تفکر خود اونا که میخوا شما رو از راه به در کنند و بگن قدرت ما مثلا خیلی زیاده و شما با تموم ارتش دنیا هم حریف ما نمیشید آیا واقعا این طوریه من که فکر نمیکنم پس اگه این طوریه پس چرا نمیتونن از عهده کشور بی دفاعی مثل افغانستان بر بیان بیایید دستاتون رو رو هم بذارید و یه حرکت رو شروع کنید هر چند که کوچیک باشه باز هم مفیده حداقل واسه خودت آره واسه خودت تو میتونی.

از همین الان چشات رو ببند و شروع کن خیلی راحت نیست ولی ممکنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 16:49  توسط علی دهقاندار  | 

نوشتن مطلب جدید نیز خود هنری میخواهد بی پا یان تا بتوان پلی را سوار کرد در هر زمان و آن را برای خود داشت تا آینده آینده ای نزدیک یا آینده ای دور از احساسات مردانه یا آینده ای دور از احساساتی که انسان را با خود تا ناکجا خواهد برد و آدم را تا نا کجا آباد راه میدهند به خاطر زیباییهایی که در رفتار او احساس او یا هر جور که بتوان آن را برای خود خواند انسان موجودی دیدنی و سیرک عجایب در طبیعت وجودی که میتوان مشاهده کرد و یا هر جور که بتوان از آن برداشت داشت چه خوب و یا چه بد آدم باید راه خود را تا ناکجا آبادش ادامه دهد و این بستگی به خودش دارد که چگونه میتواند به آن برسد و این راهی است که هر فرد برای خودش انتخاب میکند و برای رسیدن به آن تلاش میکند و تا به آن نرسد آن را رها نخواهد کرد و از راه خود دست بر نخواهد داشت در زمان دراز آدم متوجه میشود که چه اشتباه بزرگی را مرتکب شده و چرا خودش را اینگونه به آب و آتش زده و چرا اصلا هر دم که میخواهد احساس خود را نشان دهد کسی از دور او را کنترل کرده و نمیگذارد که احساس خود را به بینهایت خود و یا آنچه که دوست دارد برساند اینها همه بستگی به خودش دارد که حقوق خود را رعایت کند یا نه.

ایران نیز جزئی از این کره بزرگ است که انسان های زیادی بر روی آن زندگی میکنند و از آن بهره میبرند البته میتوان گفت که بعضی از آدمها از این فرصت که خدا به آنها داده نیز بهره نمیبرندو اصلا برایشان مهم نیست که چرا در این دنیا حضور دارند و این دنیا به کارهایی مشغول میشوند که در شان آنها نیست و وقتی که از آنها سوال میکنی که چرا این کارها رو انجام میدهید با پر رویی جواب میدهند که خوشم می آداصلا برای آنها مهم نیست که چه ضرری به خود و جامعه خود میزنند و واقعا که من که نمیدانم جواب این طور آدمها رو چی بدم شما اگه میدونید که جواب این آدمها رو چی بدید میتونید یه سر به وبلاگ بزنید و هر چی میخواید در مورد این آدمهای ناجور بنویسید و خودتون رو لااقل کم یه بار که هم شده نشون بدید حداقل به خودتون شاید مطلب یه کم طولانی شد ولی حق خودم میدونستم که اینا رو برای شما بنویسم تا شما هم تا حدی متوجه بشید واقعاکه....!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 17:7  توسط علی دهقاندار  | 

 داستان زرنگ ترین پیرزن دنیا از اونجا شروع میشه که پیر زن میره به بزرگترین بانک کانادا وقتی اونجا میخواسته یه سرمایه عظیم رو سپرده کنه از مسئولین بانک تقاضا میکنه که اگه میشه میخواستم با رئیس دانشگاه ملاقات کنم چون پیرزن پول خیلی زیادی رو به بانک سپرده بود کارمند بانک قبول کرد و اجازه ملاقات رو به اون داد.

پیر زن وارد اتاق شد وقتی با صاحب و مدیر بانک صحبت کرد صحبت اونا به جایی رسید که اونا در مورد حساب بانکی شروع به صحبت کردن کردند.

پیر زن گفت که من مدتها از جوانی دارم شرط بندی میکنم و این سرمایه رو از این شرط بندی ها بدست آوردم .

از اینجا من میخوام با شما شرط بندی کنم که شما شکم دارید رئیس بانک که مرد لاغر اندامی بود قبول کرد و از این موضوع نیز احساس رضایت کرد اونا سر بیست هزار دلار این کار رو انجام دادن.

قرار شد فرداش پیرزن با وکیلش حاضر بشن و رئیس بانک این کار رو انجام بده بعدش کارها رو انجام بدن فرداش که شد پیر زن همراه وکیلش حاضر شدن و قرار شد که کارا به خوبی انجام بشه.

پیر زن به مرد گفت لطفا این کار رو انجام بده بعد رئیس این کار رو انجام دادو وکیل با خیره شدن به این صحنه گفت وای مگه ممکنه .

و از این صحنه خیلی ناراحت شد.

بعد که رئیس بزرگترین بانک کانادا موضوع رو از پیرزن پرسید پیرزن بهش گفت که :

من با وکیل شرط بندی کرده بودم که اگه تو لباست رو زدی بالا اون به من صد هزار دلار بده بنابراین اون نیز این کار رو انجام داد پس من از اون صد هزار دلار گرفتم و به تو بیست هزار دلار دادم.!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 14:56  توسط علی دهقاندار  | 

یک بوسه ز لبهای تو در خواب گرفتم گویی که گل از چشمه مهتاب گرفتم در برکه اشکم همه دم نقش تو دیدم این هدیه خوبیست که از آب گرفتم هرگز نتوانی که زمن دور بمانی چون در دل خود عکس تورا قاب گرفتم.
................
کاش میشد با تو بودن را نوشت تا که زیبا را کشم بر هرچه زشت کاش میشد روی این رنگین کمان می نوشتم تا ابد با من بمان
.....................
سرنوشت تصمیم میگیرد که تو در زندگی با چه کسی ملاقات کنی اما تنها قلب توست که می تواند تصمیم بگیرد چه کسی در زندگی تو باقی میماند
...............
عادت نکن به فراموشی..به ساده گذشتن. عادت نکن به نور به دل بریدن..رفتن..رفتن.عادت نکن به عشق. عادت نکن به من!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 13:45  توسط علی دهقاندار  | 

ادامه داستان طبق قراری که با هم داشتیم از اونجا شروع میشه که ...

بله اشوزدنگهه وقتی از خواب بیدار میشه یه حس بدی داشته به طوری که سرش خیلی درد میگیره میدونسته حتما اثر اون محلول هست که روی اون قرار گرفته متحیر بود که الا ن باید چی کار کنه ..

وقتی که یه کم از خواب خوش بیدار تر شد دید که استادش علیکارا روی زمین افتاده ترسید که استادش مرده باشه ...

وقتی رفت جلوتر دید که واقعا استاد نمرده و از این موضوع خیلی خوشحال شد بعد رفت به دکتر روستا اطلاع داد دکتر وقتی اون رو دید مطلع شد که واقعا ضربه سختی به استاد وارد شده بعد از مداوا استاد هیچی یادش نمیومد به طوری که حافظش به طور کلی پاک شده بود حالا فقط اشوزدنگهه از موضوع خبر داشت و تنها اون بود که میتونست انتقام استاد رو از اون نامردا بگیره برای همین تصمیم گرفت که سطح مطالعات خودش رو چند برابر کنه بعد رفت به کتاب خونه که بتونه از اون اطلاعات استفاده کنه وقتی که اونجا رفت دید که خیلی کتاب هست به طوری که اصلا باورش نمیشد که استاد این همه کتاب تو یه جا نگه داشته باشه بعد رفت به قفسه چهار چرا که استاد همش تو بین خواب و بیدار میگفت قفسه چهار وقتی اونجا رفت دید که یه کتاب قطور که توسط خود استاد نوشته بود اونجا هست وقتی خواست کتاب رو باز کنه یه دفعه استاد فریاد زد که آی.....

با این فریاد اشوز به سرعت به سوی استاد خودش رفت و دید که استاد از هوش دراومده و استاد حالش اصلا خوب نیست انگار اون لحظات آخر میخواست یه چیز رو به اشوز بگه که اون واقعیت خیلی مهم بود.

مثل اینکه استاد یه چیز رو مدام زمزمه میکرد اون هم تقریبا یه همچین چیزی بود که...

قفسه،چهارم،کتاب،دارم میمیرم باید مخفی بمونه وگرنه دددد......

معلوم نبود که دقیقا میخواد چی بگه ولی هر چی بود به معجون اون شب مربوط میشد.

 

با ادامه داستان حتما با ما همرا ه باشید چون از این جا داستان خیلی جالب میشه.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 14:46  توسط علی دهقاندار  | 

داستان یه پسر رو میخوام بهتون بگم که خیلی تو زندگیش با هوش بوده به طوری که از این با هوشی خودش میخواد استفاده کنه این پسر اهل یه روستای دور دست تو یه قسمت از کره ی زمین تو زمانای قدیم بوده این پسر علاقه زیادی به شیمی و ترکیبات عالی و از این جور کارا داشته .

تو اون روستا که این پسر زندگی میکرده دوتا معلم شیمی خوب پیدا میشده که اسم یکیشون علیکارا واسم اون یکی بودش جنابشی این دوتا از همون زمانای قدیم تونسته بودن که تو شیمی یه پیشرفت عجیب داشته باشن البته این با پشتکار ممکن بود که این دو تا حداقل به خاطر دعوا یا همون رقابتی که با هم داشتن تونسته بودن به این مرحله برسن حالا شما فرض کنید که اگه اینا با هم بودن چی میشد وچقدر میتونستن تو کار خودشون موفق تر بشن حالا.

این دوتا از همون موقع که کار خودشون رو شروع کرده بودن یه هدف داشتن اون هدف هم این بود که معجونی بسازن که آدم رو جاودانه کنه.

علیکارا تا حد زیادی تونسته بود تو این زمینه پیشرفت داشته باشه به طوری که این پیشرفت از نظر خودش راضی کننده بود.

اشوزدنگهه شاگر د علیکارا بود اون هم بالاخره آرزو داشت تا بتونه تو شیمی موفق بشه و سربلند بیرون بیاد.

حالا یکم از اشوزدنگهه براتون میگم تا یه کم با او آشنا بشین.

اون یه نوجوان پر تلاش بود که از هیچ زحمتی دریغ نمیکرد و هر کاری برای استا دش میکرد صبحا خیلی زود بلند میشد بعدش میرفت تمام کارا رو که باید انجام میداد. تا بتونه خودش رو زودتر به آزمایشگاه استادش علیکارا برسونه از زندگی که داشت خیلی راضی بود به طوری که این زندگی رو با هیچ چیز عوض نمیکرد.

تو آزمایشگا همیشه حواسش بود که استاد داره چی میگه به خوبی اونا رو یادداشت برداری میکرد.

اون از موفقیت های استادش تو زمانهای قدیم و برتری نسبی اون به رقیبش یعنی جنابشی قالبا خبر داشت ولی به روی خودش نمیاورد که استاد اصلا خوشش نمیومد.

اون همیشه همدم استاد بو د چون بالاخره استاد به غیر اون کس دیگه ای رو نداشت.

هر ساله توی اون ده یه جشن برپامیشد به مناسبت اینکه اون روز روز دستاوردهای ده یعنی اختراع و اکتشافاتی بود که توسط شیمی دانهای اون ده بود برگزار میشد و از این جشن هم خیلی استقبال میکردن به طوری که مردم برای این جشن ثانیه شماری میکردن هر کدوم از استادا یه چیزی تو چنته داشتن که به هیچ وجه رو نمیکردن.

استاد علیکارا که واسه خودش بهتون گفته بودم تونسته بود به یه موفقیت های چشم گیری برسه .

بالاخره اون روز حساس رسید تا هر کدوم از استادا یه چیز خارق العاده رو به نمایش بگذارن.اول از همه او ن جوونا شروع به کار کردن که یه چیزایی رو نشون بدن که خوب بود یعنی زیاد هم بد نبود و مردم خیلی ازشون خوششون اومده بو د حالا نوبت ریش سفیده شده بو د همه قلب تو سینشون شروع به شدت بیشتری گرفت به طوری که هیجان ها به اوج خودش رسیده بو د اول با استقبال مردم جنابشی شرو ع به کار کرد اون یه قفس ساخته بود که بتونه با فکر پرنده پرواز کنه که خیلی جالب بود البته جنابشی کارای بسیار سختتر از این رو هم انجام داده بود اون میدونست که علیکارا یه چیز جالب داره که میخواد نشون بده بنابراین با دقت شروع به دیدن کرد دید علیکارا یه محلول آبی رنگ رو از جیبش در آورد که خیلی به بنفش شباهت داشت.

بعد رو به مردم کرد و گفت ای مردم این محلول همون معجون جاودانگی هست که انسان با خوردن اون جاودانه میمونه بعد مردم که تقریبا ماتشون برده بود باور نمیکردن بعدش استاد گفت چند روز دیگه بهتون نشون میدم فقط منتظر باشید.

اون شب گذشت مردم خیلی شگفت زده شده بودن حتی باورشون هم نمیشد که چنین چیزی امکان پذیر باشه همه منتظر بودن تو دلشو ن میگفتن شاید این مرد دیوونه شده که میگه چنین چیزی وجود داره آخه مگه ممکنه که اصلا این چیز وجود داشته باشه.

اون شب خیلی دیر میگذشت واسه همه اهالی ده که منتظر بودن توی اون شب علیکارا تصمیم گرفته بود تو خود آزمایشگاه بخوابه البته مثل همیشه .

ولی یه چیز با بقیه شبها تفاوت داشت و اون هم حضور اشوزدنگهه توی آزمایشگاه بو د و خواست که پیش استاد خودش اون شب رو بخوابه.

یه کم از نیمه های شب گذشته بود که یه عده سیاه پوش با زور در رو شکستن و وارد آزمایشگاه شدن.

اونا حسابی علیکارا رو کتک زدن بعد او ن محلو ل رو که علیکارا توی جا قایم کرده بود برداشتن و خواست که برن که ناگهان یه کم از او ن محلول به زمین ریخته شد و به اشوزدنگهه برخورد کرد .

یه دفعه اشوز هیچ چیز رو ندید و خوابش برد .

 

ادامش تو مطلب بعدی داده خواهد شد منتظر باشید .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 16:20  توسط علی دهقاندار  | 

داستان پدر راهب و پسر ش از اونجا شروع میشه که پسره به یه سنی میرسه که باید کار کنه پدر خیلی رو این موضوع حساس بوده بنابراین تصمیم میگیره تا کاری انجام بده .

یه روز که پدر بیرون از خونه تو مدرسش بود پدر راهب تصمیم گرفت تا پسرش رو امتحان کنه اون برای امتحان کردن پسر یه سکه و یه کتاب مقدس و یه شیشه پر از مشروب روی میز گذاشت با خودش گفت اگه پسرم کتاب رو برداره حتما مثل خودم راهب میشه اگه سکه رو برداره میتونه یه اقتصاد دان خوب یا یه تاجر بشه ولی وای از زمانی که شیشه شراب رو برداره اون موقع حتما یه دزد میشه.

پسر با عجله از مدرسه اومد .

کیفش رو انداخت یه طرف کفش رو هم یه طرف دیگه و بی نظمی رو مثل همیشه انجام داد.

بعدش رفت اتاق و با عجله داشت برمیگشت که یه دفعه اون وسایل رو روی میز دید.

خیلی خوشحال شد اول کتاب رو گذاشت زیر بغلش و بعدسکه رو گذاشت تو جیبش بعدش یه قلوپ بزرگ از شراب کشید .بعدش رفت بیرون پدر راهب که داشت این صحنه رو مشاهده میکرد محکم زد تو سرش و گفت:وای پسرم سیاست مدار میشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 14:44  توسط علی دهقاندار  | 

به نظرشما کی میتونه تو این دنیا موفق بشه هر کی که باهوشه یا هر کی که زیاد تلاش میکنه یا هر کی که باباش پولدار و منتظر هستش تا یه موردی پیش بیاد و خودش رو نشون بده این وبلاگ برای این ساخته نشده که فیلم و آهنگ و از چرت و پرتا دانلود کنید این وبلاگ مال اینه که شما رو یکم به فکر بندازه تا شاید بتونید تو زندگیتون از این که هستید موفق تر شید.

بعضی ها فکر میکنن که خیلی میدونن بعدش میان تو وبلاگ های دیگه بعد یه نظراتی میدن که اصلا در خور نیست ولی شما میتونید هر نظری که دوست دارید بدید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 14:37  توسط علی دهقاندار  | 

امروزه تو جهانی که ما داریم زندگی میکنیم داشتن هوش مصنوعی میتونه خیلی به ما کمک کنه البته منبظر نباشید تا یه دانشمند بی کار الاف بیاد یه هوش زاپاس واسه شما درست کنه یه گلم اصلا این طور نیست هیچ آدمی نمیتونه به شما یه هوش مصنوعی بده باید خودتون هوش مصنوعی خودتون باشید میدنم که الان گیچ شدید خوب بیشتر بهتون توضیح میدم تا کامل متوجه شید.

بعضی وقتا آدم فکر میکنه که داره کم میاره در این لحضات شما باید به گونه ای عمل کنید که بعدا از اون پشیمون نشید کشور ما یه کشور پر  از ظرفیت برای انجام این کاراست و شما به راحتی میتونید این کارا رو تو کشور انجام دهید آره میدونم بابا دوباره از اون حرفا که بابا الان مگه میشه کاری انجام داد.

تو کشور ما درسته که از هر تولید کننده ای نمیشه حمایت کرد یا اینکه بودجه کافی رو برای انجام این کارا ندارن ولی شما باید با همت وتلاش کاری کنید که همه انگشت به دهن بمونن و از شما حمایت کنند این داستان مادر شوهر که روی وبلاگم چند روز پیش نوشته شده بود میخواست همین رو بگه که شما اگه از خیلی چیزها هم خیلی بدتون بیاد میتونید با صبرو حوصله درستش کنید به امید فردایی بهتر برای ایران سربلند کشورمان و پیشرفت در تمام زمینه های علمی.

لطفا اگه نظری دارید میتونید اون رو روی وبلاگ قرار دهید من حتما نظر شما را پاسخ خواهم داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 14:12  توسط علی دهقاندار  |